"...مرگ،خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید،اما من تا میتوانم زندگی کنم

 نباید به پیشواز مرگ بروم.البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم-که می شوم-

مهم نیست.مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته 

باشد..."

ماهی سیاه کوچولو رفت و کسی از سرنوشتش خبردار نشد.

شاید اگر صمد عمی بود بقیه اش را برای ما تعریف میکرد.

شاید اگر آراز صمد عمی را برای همیشه از اولدوز نمیگرفت میدانستیم چه بر سر ماهی سیاه کوچولو آمد...

آراز خودخواه بود که صمد عمی را فقط برای خود می خواست!

هر چه هست،ماهی سیاه کوچولو رفت،ماهی سیاه کوچولو فقط یکی بود که او هم رفت...اما هر کدام از ما میتوانیم ماهی سرخ کوچولویی باشیم که بعد از شنیدن قصه ی ماهی سیاه کوچولو از زبان مادربزرگش در شب چله خوابش نبرد و تا صبح در فکر دریا بود...

دوست من! 

دستت را به من بده!

راه بیفت با من!

صمد عمی دیگر نیست تا قصه ای بسازد اما من و تو میتوانیم ادامه ی قصه اش باشیم.

نگذار ماهی  سیاه کوچولو تنهای قصه ها باشد.

اولدوز و ماهی سیاه کوچولو خیلی تنهایند.

بیا برویم، ببینیم دریا و دنیای ما کجاست؟

 با من بیا،ماهی سرخ کوچولو... .