با سلام.

دوست عزیزی در بخش نظرات اظهار کرده بودند که:

 صمد بهرنگی در آراز غرق نشده، بلکه در آراز «خودکشی» کرده.

از همه دوستداران صمد بهرنگی، مطلعان و آگاهان عزیز درخواست می کنم

 اگر اطلاعاتی در زمینه ادعای این دوست عزیز دارن،

در بخش نظرات همین پست اعلام کنن 

تا در اختیار دیگران هم قرار بدیم.

با تشکر:اولدوز،صمد قیزی

با سلام خدمت خوانندگان عزیز و دوستداران عمو صمد.

از اینکه قابل دانسته و از این وبلاگ دیدن می فرمایید سپاسگذار و منت دارم.

این وبلاگ از سالروز تولد صمد بهرنگی عزیزمان، آغاز به کار کرده و اینک در سالمرگ این نویسنده فقید به اتمام می رسد و در واقع این آخرین پست وبلاگ است.

به این جهت که  من می خواستم در فاصله تولد و مرگ صمد بهرنگی، بتوانم هرچند کم  این نویسنده بزرگ و اندیشه های این مرد تکرار نشدنی تاریخ را  به دوستداران و دیگران بشناسانم و سیر تولد، زندگی،آثار و سر انجام مرگ صمد را بیان کنم. به امید اینکه توانسته باشم توفیقی هرچند اندک در این زمینه کسب نمایم.گرچه این نوشته ها، حتی قطره ای از دریای وجود و فکر و اندیشه صمد را نمی تواند بیان کند.

از تمام دوستانی که در این مدت با نظرات ارزشمند خود مرا راهنمای کرده اند سپاسگذارم. به خصوص از جناب آقای م.کریمی و نیز  جناب آقای سید احسان شکرخدا که با در اختیار گذاشتن تعدادی از کتابها، کمک بزرگی کردند.

در این مدت بودن دوستانی هم بودند که ناآگاهانه ما را مورد لطف خود قرار دادند!!! که ما همه آنها را به حساب نا آگاهی و فریب خوردگی آنان گذاشتیم و از آنان می گذریم....

در پایان از تمامی دوستانی که شاید به نحوی مایه رنجش آنان شدیم،یا  از طرف من بی ادبی خدمتشان شده عذرخواهی می کنم. بی شک دوستان صمد، چون خود او دریا دل اند.

 صمد بهرنگی در این وبلاگ خلاصه نمی شود. این شخصیت  تاثیرگذار تاریخ و نسلها را فقط و فقط از طریق مطالعه آثار وی و تعمق در آنها می توان شناخت.

همه ماهی های سرخ کوچولو را به خواندن داستانهای صمد دعوت می کنم.

پاینده باشید

آخرین لحظات زندگی صمد بهرنگی

صمد بهرنگی، در روز 9 شهریور، به همراه دوست خود، حمزه فراحتی، به آب تنی در آراز رفته بود. آنجه در ادامه می خوانید چگونگی مرگ صمد، از زبان خود اوست. من دوست دارم حرفهایش را باور کنم. اما خیلی از دوستان و دوستداران صمد و نیز خانواده محترم خود صمد، یه این سخنان با دیده شک می نگرند.
شما نیز می توانید قضاوت کنید:
____________________________________________________________

در هوای داغ 9 شهریور به آب تنی رفتیم. این سومین روز بود. درست پشت پاسگاه. پاسگاهی که در آن روز فقط 5 سرباز در آنجا بودند و طبق معمول نه رئیس پاسگاه آنجا بود و نه درجه دار دیگری. صمد جایی که ایستاده بود آب بیش از نافش نبود. من خودم را در آب رها کردم. پنجاه متری شنا نکرده بودم که نعره صمد میخکوبم کرد:«دکتر،دکتر».برگشتم. صمد تا شانه هایش توی آب بود. نعره زدم صمد دست بزن، پا بزن، رسیدم، دست بزن، دست بزن. ولی صمد درست به طرف جریان شدید رودخانه پیش می رفت. فقط توانست صدایم کند و بیش از 10 ثانیه روی آب نماند.....

این صحنه را غیر از من، 5 سرباز پاسگاه که با شنیدن نعره های ما بیرون آمده بودند شاهد بودند. نمی دانم الان کجا هستند. فکر نمی کنم پیدا کردن آنها کار مشکلی باشد. اگر شیر پاک خورده ای یکی از آنها را گیر بیاورد تمام جریان را خواهند گفت.آنها خواهند گفت که چقدر در آن آب کور این ور و آن ور زدم.آنها خواهند گفت و حتی در آخرین نفس ها خود را به پای رسان رودخانه انداختم و آنها مرا بیرون کشیدند.چند لیتر آب از دهانم سرازیر شد.آنها خیلی چیزها خواهند گفت.خیلی چیزها....

به مناسبت کوچ عمو صمدمان-به قلم ع.فرزانه

ارس قربانی گرفت.قربانی یک انسان بود،انسانی از بهترین انسانها. ارس خون کرد. شهید یک فرشته بود.فرشته ای از میان فرشتگان افسانه ها....

نمی توان باور داشت و حتی نمی توان به خیال آورد.ولی این فاجعه دردانگیز و هولناک اتفاق افتاد.

ارس،صمد بهرنگی را از میان ما،جمع دوستان و علاقمندان و شاگردانش ربود و در میان امواج بیکران خود غرق ساخت.

مرگ،مرگ نابهنگام و رنج آور،بدون آنکه بتوان انتظارش را داشت در گردابهای جان فرسای ارس کمین گرفت و زندگی بارور یک انسان پاک و صدیق و خلیق را به تاراج برد و همه آن ها را که با خلق و خوی و وارستگی و مناعت او مانوس بودند، در غم و اندوه نشاند.

قلبی که برای بهروزی انسانها تپید و روحی که از عشق به مردم لبریز بود. در شاداب ترین دوران حیات،از تپش و اندیشه بازماند و گلی که در بهترین روزهای طراوت و عطرافشانی بود،پژمرده و پرپر شد و فروریخت.


صمد در زندگی،جویای حقیقت و دانش بود.او در راه وصول به این هدف همه کوشش و نیروی خود را به کار گرفت.اگر می خواهیم خاطره صمد را زنده نگه داریم،باید سعی کنیم بسان او جویای حقیقت و دانش باشیم.

صمد به مردم و به سرزمین و به خانواده خود عشق می ورزید و آنها را در حد پرستش دوست داشت.اگر می خواهیم خاطره صمد را زنده نگه داریم،باید سعی کنیم از رهسپاران  راه پرافتخار او باشیم.


صمد با وارستگی و صفا و صداقت خود یک انسان نمونه بود.


 برای بزرگداشت خاطره او بکوشیم انسانی از طراز او باشیم.



تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

گل سرخی دریغا در هرس رفت

امید عاشقان از دسترس رفت

تنش را ماه و ماهی غسل دادند،

پی ماهی سیاهش در ارس رفت

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

روح بزرگوار صمد بهرنگی، اینک در آرامشی وصف نشدنی به سر می برد.

چون به هدف خود، یعنی پروردن ماهی های سیاه کوچولو، رسید.

دریغ، که به چشم خود ندید......

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


9 شهریور.....

9 شهریور باز میرسد...

سالمرگ صمد باز میرسد.

نمی دانم چرا،دوست ندارم فکر کنم که صمد کشته شده.دوست دارم حرفهای حمزه فراهتی را باور کنم.دوست دارم باور کنم که صمد واقعا غرق شده.و کشته نشده. 

دوست دارم باور کنم غرق شده، به این دلیل که مطمئنم هیچ انسانی جرات کشتن صمد را نداشت... صمد همانند یک موجود ماورایی در مقابلشان ایمن بود.

دوست دارم باور کنم که فقط آراز بود که از پس صمد عمو برآمد. تا زودتر او را به دربا برساند. صمد عمو مال این برکه نبود...

و صمد در مقابل دعوت آراز مقاومت نکرد.....

چگونگی تبلور مفهوم «آزادی» در داستان های صمد بهرنگی

صمد بهرنگی، دلش برای زندگی آزاد، و فضایی که بتوان در آن به ابراز عقیده پرداخت، پرپر می زد. آزادی،آرمان تمام قهرمانان داستان اوست.زیرا می داند که تنها در محیط آزاد به معنای واقعی است که استعداد ها می شکفند و و او خود در کلاس بارها این مطلب را آزموده است. بهتر است به قهرمان های کتابهایش گوش دهیم:

«آقا کلاغه گفت:راستی اولدوز جان،آزادی چیز خوبی است.»(1)

از گفته های ننه کلاغه،وقتی به دست زن بابا اعدام می شود:«مگر ما توی این شهر حق زندگی نداریم؟ چرا با هر که خواستیم،آشکارا دوستی کنیم؟»(2)

قهرمان کتابهای او غالبا ار محیط خفه اطراف خود، به سوی آزادی پرواز می کنند. ماهی سیاه کوچولو از جویبار کوچک بو سوی دریاهای آزاد رهسپار می شود.در کتاب «اولدوز و عروسک سخنگو» نیز یاشار دوست اولدوز و عروسک سخنگو و خود اولدوز، در لباس کبوتر، به دنیای آزاد پرواز می کنند. کبوتر سمبل آزادی است و این است که قهرمانان برای فرار،به جلد این پرنده فرو می روند:

«یاشار گفت:من از پرواز کردن خوشم می آید. هر چقدر که پرواز کنم،خسته نمی شوم. تابستان ها خواب می بینم سوار بادبادکم شده ام و می پرم.

کبوتر سومی گفت:من هم هر شب خواب می بینم که پر گرفته ام و پرواز می کنم.»(3)

بعد از اینکه اولدوز و یاشار با کمک کلاغها تور می بافند و به سوی شهر کلاغها پرواز می کنند، مجلسی برای ستایش از دوستان شهید خود تشکیل می دهند:

«ننه بزرگ پرها را گرفت، به هوا بلند شد و در حالی که بالای سر بچه ها و کلاغها پرواز می کرد، بلند بلند گفت: با اجازه تان می خواهم دو کلمه حرف بزنم. کلاغها ساکت شدند. ننه بزرگ  پستانکی را از زیر بالش در آورد و گفت: دوستان عزیزم! کلاغهای خوبم! همین حالا اولدوز چند تا از پرهای «آقا کلاغه» را به من داد.ما آنها را نگه می داریم.برای اینکه تنها نشانه مادر و پسری مهربان و فداکار است. این پرها به ما یاد خواهد داد که ما هم کلاغهای شجاع و خوبی باشیم.

اولدوز و یاشار هورا کشیدند.

کلاغها بلند بلند قار قار کردند.

ننه بزرگ دنباله حرفش را گرفت:اما این «پستانک» را دور می اندازیم. برای اینکه آن را زن بابا برای اولدوز خریده بود که همیشه آن را بمکد و مجال نداشته باشد حرف بزند و درد دلش را به کسی بگوید.

اولدوز پستانک خود را شناخت.همان که داده بود به ننه کلاغه.ننه بزرگ پستانک را انداخت پایین.کلاغها هلهله کردند. ننه بزرگ گفت:زن بابا «ننه کلاغه» را کشت. «آقا کلاغه» را ناکام کردواما یاشار و اولدوز آنها را فراموش نکردند:

پس زنده باد بچه هایی که هرگز دوستان ناکام و شهید خود را فراموش نمی کنند.

کلاغها بلند بلند قار قار کردند، اولدوز و یاشار دست زدند و هورا کشیدند.»(4)

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

(1)اولدوز و کلاغها،ص 24

(2)اولدوز و کلاغها،ص 25

(3)اولدوز و عروسک سخنگو

(4)اولدوز و کلاغها ص 62 و 63

                                        بخشی از:صمد جاودانه شد


کلمات عربی دخیل در ترکی آذربایجانی:اری یا نه؟ صمد چه می گوید؟


بهرنگی در ۱۳۳۹ اولین داستان منتشر شده‌اش به نام عادت را نوشت. که با تلخون در ۱۳۴۰، بی‌نام در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت. او ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به ترکی آذربایجانی (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده‌است.
____________________________________________________________
    وی در کتاب کندوکاو در مسائل تربیتی ایران کلمات عربی به عاریت گرفته شده از عربی را بخش بزرگی از اشتراک زبان‌های رایج ایرانی از جمله ترکی آذری با فارسی دانسته‌است. و به همین دلیل خواستار عدم حذف آنان با بهانه‌های باستان‌گرایی و تاکید بیشتر بر این لغات در هنگام آموزش فارسی به کودکان آذربایجانی شده بود.

مقدمه داستان كچل كفتر باز- صمد بهرنگي

بچه ها بي شك آينده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. 

شما خواه ناخواه بزرگ ميشويد و همپاي زمان پيش مي رويد.

 پشت سر پدران و بزرگهايتان مي آييد و جاي آنها را مي گيريد و همه چيز را به دست مي آوريد.

 زندگي اجتماعي را با همه ي خوب و بدش صاحب مي شويد.

 فقر... ظلم... زور... عدالت... شادي و اندوه... بيكسي... كتك... كار و بيكاري... زندان و آزادي... مرض و بي دوايي... گرسنگي و پا برهنگي و صدها خوشي و ناخوشي اجتماعي ديگر مال شما مي شود.


دنیای ماهی سیاه کوچولو

این را فهمیده‌ام که بیشتر ماهی‌ها، موقع پیری شکایت می‌کنند که زندگیشان را بی‌خودی تلف کرده‌اند.

 دایم نفرین و ناله می‌کنند که زندگیشان را بی‌خودی تلف کرده‌اند.

 دایم ناله و نفرین می‌کنند و از همه چیز شکایت دارند.

 من می‌خواهم بدانم که، راستی راستی، زندگی یعنی اینکه تو یک تکه جا، هی بروی و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ، 

یا اینکه طور دیگری هم توی دنیا می‌شود زندگی کرد؟

_____________________________________________________________

*ماهی سیاه کوچولو،صمد بهرنگی