صمد بهرنگی، دلش برای زندگی آزاد، و فضایی که بتوان در آن به ابراز عقیده پرداخت، پرپر می زد. آزادی،آرمان تمام قهرمانان داستان اوست.زیرا می داند که تنها در محیط آزاد به معنای واقعی است که استعداد ها می شکفند و و او خود در کلاس بارها این مطلب را آزموده است. بهتر است به قهرمان های کتابهایش گوش دهیم:
«آقا کلاغه گفت:راستی اولدوز جان،آزادی چیز خوبی است.»(1)
از گفته های ننه کلاغه،وقتی به دست زن بابا اعدام می شود:«مگر ما توی این شهر حق زندگی نداریم؟ چرا با هر که خواستیم،آشکارا دوستی کنیم؟»(2)
قهرمان کتابهای او غالبا ار محیط خفه اطراف خود، به سوی آزادی پرواز می کنند. ماهی سیاه کوچولو از جویبار کوچک بو سوی دریاهای آزاد رهسپار می شود.در کتاب «اولدوز و عروسک سخنگو» نیز یاشار دوست اولدوز و عروسک سخنگو و خود اولدوز، در لباس کبوتر، به دنیای آزاد پرواز می کنند. کبوتر سمبل آزادی است و این است که قهرمانان برای فرار،به جلد این پرنده فرو می روند:
«یاشار گفت:من از پرواز کردن خوشم می آید. هر چقدر که پرواز کنم،خسته نمی شوم. تابستان ها خواب می بینم سوار بادبادکم شده ام و می پرم.
کبوتر سومی گفت:من هم هر شب خواب می بینم که پر گرفته ام و پرواز می کنم.»(3)
بعد از اینکه اولدوز و یاشار با کمک کلاغها تور می بافند و به سوی شهر کلاغها پرواز می کنند، مجلسی برای ستایش از دوستان شهید خود تشکیل می دهند:
«ننه بزرگ پرها را گرفت، به هوا بلند شد و در حالی که بالای سر بچه ها و کلاغها پرواز می کرد، بلند بلند گفت: با اجازه تان می خواهم دو کلمه حرف بزنم. کلاغها ساکت شدند. ننه بزرگ پستانکی را از زیر بالش در آورد و گفت: دوستان عزیزم! کلاغهای خوبم! همین حالا اولدوز چند تا از پرهای «آقا کلاغه» را به من داد.ما آنها را نگه می داریم.برای اینکه تنها نشانه مادر و پسری مهربان و فداکار است. این پرها به ما یاد خواهد داد که ما هم کلاغهای شجاع و خوبی باشیم.
اولدوز و یاشار هورا کشیدند.
کلاغها بلند بلند قار قار کردند.
ننه بزرگ دنباله حرفش را گرفت:اما این «پستانک» را دور می اندازیم. برای اینکه آن را زن بابا برای اولدوز خریده بود که همیشه آن را بمکد و مجال نداشته باشد حرف بزند و درد دلش را به کسی بگوید.
اولدوز پستانک خود را شناخت.همان که داده بود به ننه کلاغه.ننه بزرگ پستانک را انداخت پایین.کلاغها هلهله کردند. ننه بزرگ گفت:زن بابا «ننه کلاغه» را کشت. «آقا کلاغه» را ناکام کردواما یاشار و اولدوز آنها را فراموش نکردند:
پس زنده باد بچه هایی که هرگز دوستان ناکام و شهید خود را فراموش نمی کنند.
کلاغها بلند بلند قار قار کردند، اولدوز و یاشار دست زدند و هورا کشیدند.»(4)

(1)اولدوز و کلاغها،ص 24
(2)اولدوز و کلاغها،ص 25
(3)اولدوز و عروسک سخنگو
(4)اولدوز و کلاغها ص 62 و 63
بخشی از:صمد جاودانه شد